بالا و پایین

از صبح تا حالا حالم خوبه. همین جوری بیخودی میخندم. خوش خوشم. هیچ چیزی هم نتونسته این حال خوب رو ازم بگیره. اخه مگه چند بار از این اتفاق ها میافته؟ ...بین این همه خبر بد......جداییت لبخند رو به لبامون نشوند اصغر خان فرهادی.... مرسی از این جدایی شیرین تر از عسلت..........

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط خانوم کوچولو نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط خانوم کوچولو نظرات () |

روزها خیلی زود دارن میگذرن. نمیدونم این خاصیت این کشوره یا همه جا همین طوریه. قبلا که ایران بودم این احساس رو نداشتم ولی این جا روزاها و لحظه هامون عین برق و باد داره میگذره و من هرکاری میکنم بازم وقت کم میارم. 

3 دسامبر برادرم اومد اینجا و باهم رفتیم سنگاپور. مامانم اسپانسر شده بود و هتل مون از قبل رزرو شده بودنیشخند . منو شوشو هم خوشحال و خندان رفتیم و تا تونستیم گشتیم. جای همتون خالی. اگه یه روز گذرتون به سنگاپور افتاد حتما night safari و universal studio  رو ببینین. خیلی دیدنیه. بعد از اون هم که برگشتیم  انقدر گرفتار بودم که خیلی نتونستم بگردونمش. گرچه چون عید هم اینجا بودن همه جا رو دیده بود ولی خب من شرمنده ش شدم. خدا رو شکر برای اولین بار یه فیلم خوب به تورش خورد و تونست mission impossible رو ببینه. 

قبل از رفتن هم از طرف مامان کلی تامین مالیم کرد و یه کادوی  مژهدل انگیز هم برای تولدم بهم داد. خدایی این جا هیچ کادویی بیشتر از پول نقد حال ادمو جا نمیاره. حیف که ادم پول جمع کنی نیستم. کلی با خودم نقشه ریختم که پول هایی که اضافه بر خرج دانشگاهم میگیرم رو جمع کنم و بعدا باهاش یه کار اساسی بکنم. مثلا ماشینم رو عوض کنم یا یه تغییر کلی توی خونه ی ایرانمون بدیم که البته بعید میدونم انجام شه چون اصولا این کاره نیستم و هر چی دستم بیاد سه سوته نابود میکنم. به خاطر همین به شوشو سپردم یه کمی منو کنترل کنه که البته اونم بعید میدونم که موفق شه!!!!

منو شوشو دی ماه سال 87 عقد کردیم که اون سال افتاد روز کریسمس. اما بعد از اون سال هی میافته 26 Dec.خلاصه که سالگرد قشنگترین اتفاق زندگیمون همیشه وسط جشن و سرور مردمه و همه جا رنگ و بوی شادی به خودش میگیره و این قضیه سالگردمون رو شیرین تر میکنه. من اصولا به هر چی گرده اعتقاد دارم. حالا میخواد روزگرد, هفته گرد ,ماهگرد یا سالگرد باشه. برای همه ش هم کادو میخوامنیشخند. حیف که فعلا دانشجوییم و مجبورم با شرایط روزگار و وضع دل انگیز جیب هامون کنار بیامناراحت. اما خب شوشو جونی یادش بود که علاوه بر کادوی سالگرد ازدواج کادوی سالگرد عقد هم جنبه ی مهمی از زندگی رو تشکیل میده و برای سومین بار منو به طور حیرت اوری سورپرایز کرد و عینک ارمانی نانازی که مدت ها بود چشمم دنبالش بود و هرگز فکر نمیکردم شوشو چونی زیر بار خریدش بره بهم کادو داد. منو شرمنده کرد. خب چون منو شوشو همیشه پیش همیم نتونسته بودم یواشکی براش چیزی بخرم و فکر میکردم اونم مثل من منتظره با هم بریم بیرون تا یه کادوی کوچولو مثل یه کتاب یا یه کارت برای هم بخریم. اما خب اون با داداشم دست به یکی کرده بود و عینک رو یواشکی برام خریده بود. یعنی انقدر ذوق کردم و جیغ زدم و ماچش کردم که عین انار ابلمبو شد. ولی خیلی مزه داد.

منم بردمش براش یه صندل خریدم و قرار شد بعدا هر وقت یه کت اسپرت خوشگل به چشممون خورد براش بخرم . اخه شوشوی من کت خوره داره. برای تولدش از هند براش یه کت اسپرت خریده بودم قبلا هم هر جا رفته بود و به چشمش خوره بود مدل های مختلفش رو خریده بود ولی بازم کت میخواد. جالبیشم اینه که هیچ وقت هم استفاده شون نمیکنه و فقط به کلکسیون اش اضافه میکنه! عشقه دیگه......

الان که من توی افیس نشستم و به جای کار کردن دارم وبلاگ اپ میکنم و هرزگاهی هم به فیس بوکم یه سری میزنم شوشویی به شدت داره کار میکنه و سرش حسابی شلوغه و هی گاه به گاه یه نگاهکی ام به من میندازه که از زیر کار در نرم. منم لب تاپم رو یه جوری گذاشتم که توی دید نباشه و الانم به شدت مشغول کارم البته به طور مثال!!!! بین خودمون بمونه ولی همیشه که نمیشه درس خوند! ادمیزاد به تفریح هم احتیاج داره! والله به خدا

پ.ن: شنیدین دلار چه قدر گرون شده تو ایران؟ خدا باعث و بانی شو لعنت کنه.....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط خانوم کوچولو نظرات () |

اوه چه قدر خبر نگفته دارم. یعنی وقت سر خاروندن ندارم این روزا. درس و دانشگاه و شوشو و تفریح و .........اول ماجرا که باید بگم خیلی خوش به حالتونه که دونه های سفید برف رو دیدین و کیفشو بردین. اونم وسط پاییز. اگه مثل من بیچاره وسط استوا زندگی میکردین میفهمیدین که چه حال غریبی داره که تو گرما له له بزنی در حالی که بقیه زیر برف دارن حالشو می برن......

خب برم سر خبر ها... شب عید قربان بله برون جاری کوچیکه بود و منم تلفنی در جریان امور بودم. به بابای شوشو هم سپرده بودم که از اونجا به ما زنگ بزنه که من به جاری خانوم و برادر شوهر تبریک بگم( شما بخونید فضولی کنمنیشخند ببینم چی به چیه). همون شب دوستامون زنگ زدن که واسه کباب کردن جیگر و قلوه ی گوشت قربونی هایی که صبح بهمون دادن میخوان بیان مجتمع ما. جاتون خالی. 10 نفری میشدیم. منم که مرده ی دل و قلوه. خلاصه رفتیم زدیم به بدن. گوشت ها رو هم چرخ کردیم واسه ی کباب کوبیده و یه کم هم نگه داشتیم واسه ابگوشت.  اما پدرمون دراومد. یعنی اگه سال دیگه کسی باز برامون گوشت بیاره محاله بگیرم. از کت و کول افتادیم. 

شبش هم بابای شوشو زنگ زد و من و شوشو با نوعروس و اقا داماد حرفیدیم. کلا عروس ساکتیه. هنوز زبونش باز نشده. البته بی شک به زودی راه می افته. 

فرداشم مامان زنگید و مامان بزرگم طی یک مکالمه ی 2 ساعت و 13 دقیقه ای جز به جز ماجرا رو برای من تعریف کرد. از لباس ها ی تک تک افراد و مدل کفش ها و مش جدید موهای اون یکی جاری و طرز نگاه های مامان و بابای شوشو و رفتار تازه داماد و ............ یعنی من الان اگه چشممو ببندم میتونم کامل مجلسشونو ببینم. نیشخند

کلا شرمنده .نوشته ی بالا مال چند روز پیش بود که دیگه وقت نشد ادامه ش بدم. و حالا ادامه ی خبر ها:

شب عید غدیر مامان اینا عروسی دعوت بودن و من کلی این جا حرص خوردم. اصلا چه معنی داره که وقتی من نیستم این فک و فامیا مون زرت و زرت عروسی میگیرنعصبانی.

روز عید هم عقد کنون برادرشوشو بود که طبق روال عروس های قبلی توی قم انجام شد پیش کسی که بابای شوشو قبولش داشته باشه. فقط نمی دونم چرا جایی که منو بردن یه جای تاریک درب و داغون بود ولی مال این یکی یه دفتر خونه ی درست حسابی با سفره ی عقد و کلی گل و ............حالا مبارکشون باشه. به ما چه!

یادتونه گفتم عروس ساکت و ارومه؟ خب میگن فلفل نبین چه ریزه! برادر شوشو از همون روزی که نامزد کرده تا حالا دیگه با من حرف نزده! یعنی زنگ میزنه بعد تا شوشو میگه خب گوشی رو میدم به خانومم بهتون تبریک بگه اونم سریع گوشی رو میده به زنش!!! تا حالا 2 بار این کارو کرده حتی شب نامزدیشم با م حرف نزد. منم کلی بهم برخورد ولی شوشو میگه دارم سخت میگیرم و اشتباه میکنم! چه قدر این مردا ساده ن به خدا!!!! فکر کنم جاری خانوم توهم داره که یه وقت ممکنه شوهرشو از چنگش در بیارم. خب بذار به توهماتش ادامه بده. هنوز نیومده شمشیرو از رو بسته. دیگه اصلا نمیخوام به این چیزا اهمیت بدم. خدا رو شکر که من اصلا ایران نیستم و اعصابم ارومه ارومه این جا. رابطه م با شوشو هم عاااااااااااااااااااااااااااالیه خدا رو شکر. کلی از صبح تا شب قربون صدقه ی هم میریم و از زندگیمون لذت میبریم.  

بابای شوشو چند روز پیش زنگ زد و گفت که برای 28 اسفند بلیط گرفتن که بیان پیش ما. راستش برخلاف تصور قبلیم کلی هم خوشحال شدم. از این که عید تنها باشیم متنفرم. تنها سختیش اینه که مجبورم به خاطر بابای شوشو روسری بذارم و لباس پوشیده بپوشم تو این گرما. حالا باید برم چند دست بلیز استین بلند و چند تا دامن بلند بگیرم. البته اشکالی هم نداره. عوضش تنها نیستیم و شوشو هم خیلی خوشحاله. فقط باید برای کنسرت های عید یه کاری بکنیم. پارسال که مامان بزرگم هم با خودم بردم ولی امسال باید یه روشی برای پیچوندن مامان بابای شوشو پیدا کنیم. خواهر شوشو رو میتونیم ببریم. اما خب من جلوی اونم باید روسری سر کنم. تا حالا کسی کنسرت با روسری رفته؟سبز 

از گوشت قربونی ها هم بگم که یه وعده ش شد کله پاچهسبز که از شب تا صبح خونه ی یکی از دوستامون بودیم و من با دیدین صحنه ی پختن کله ها تا خود صبح حالم بد بود و حتی نون خالی هم از گلوم پایین نرفت.

یه وعده ش هم شد ابگوشت که جای همتون خیلی خالی بود. یه وعده ش هم قراره کباب کوبیده بشه که قراره خونه ی ما باشه و من از الان عزا گرفتم که با بچه ی اون دوستمون که قبلا شرحشو دادم چی کار کنم و چه خاکی سر وسایل خونه م بریزم.

 4 روز پیش  یه سفر ضروری به ملاکا برامون پیش اومد.2 تا از پسر عموهامو یه پسر عمم اومده بودن ملاکا. مامانمم برامون یه کم چیز میز فرستاده بود و باید میرفتیم بگیریم. خیلی جای بیخودیه. اگه گذرتون به مالزی افتاد اصلا وقتتونو همچین جایی تلف نکنید. همون kl ار همه جاش بهتره. 3 دسامبر هم داداش جونیم داره میاد پیشمون. باید برای یه کنفرانس بره سنگاپور. احتمالا منو شوشو هم باهاش میریم. پول هتل هم مامانی قراره زحمتشو بکشه. اخه 4 روز باید اون جا باشیم. حالا شاید گفتم همینو جای کادوی تولدم حساب کنه. البته اگه قبول کنه.

همتونو دوست دارم. چه اونایی که کامنت میذارین و چه اونایی که مثل خودم تنبلین و از خودتون اثری به جا نمیذارین. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط خانوم کوچولو نظرات () |

دیشب مهمون داشتم . 4 تا از دوستامو دعوت کرده بودم. قرار بود وقتی شوشوهامون میرن فوتبال دور هم جمع بشیم. توی دقیقه ی نود خانم یکی دیگه از بازیکن ها هم اومد کنار زمین و چون من رفته بودم دنبال دوستام که بیارمشون خونه مجبور شدم به اون هم بگم. طفلکی دختر خیلی خوبیه ولی یه ایراد گنده داره اونم اینه که یه دختر 1 سال و نیمه داره. منم که از بچه ها فراری!!!!! خلاصه که وقتی اخر شب شوشو برگشت با یه خونه ی منفجر شده و یک صاحب خونه ی داغونکلافه رو به رو شد. یعنی پرده ی خونه مون با کل چوب پرده هاش کنده شده بود .موبایل من به دو قسمت مساوی تقسیم شده بود تلفن خونه مرده بود و مودم اینترنت ترکیده بود. بدتر از همه این بود که تا اخر شب مجبور بودم لبخند بزنم و هی بغلش کنم و نازش کنم عصبانیزبانبلکه یه کم اروم بگیره و منو از هستی ساقط نکنه. در حالی که دلم میخواست خرخره شو بگیرم و خفه ش کنم که هم خودم راحت شم هم مامان بیچاره ش که مجبور بود همه ش دنبالش بدوه.

کلا از نظر من بچه یعنی مصیبت. دوسشون دارما ولی فقط از دور. حتی گاهی وقتا توی فروشگاه ها کلی توی قسمت لباس بچه ها میچرخم و قربون صدقه شون میرم و دلم نی نی میخواد ولی وقتی بحث ش میشه در میرم. احساس میکنم بچه که بیاد پیر میشم. بچه که داشته باشی حداقل تا یه چند سالی هیچ جا جات نیست. نه تو سینما ( عشق زندگی من) نه تو پارتی نه تو دیسکو نه بین دوستات. مثل این دختر طفلکی که هیچ جوری دلم نمیخواست دعوتش کنم و اخرشم بچه ش زندگیمو داغون کرد. اصلا یکی از معیار های منو شوشو واسه دوستی همین بچه نداشتن طرفه. انگار بچه که داشته باشن دیگه شبیه ما نیستن. یه جورایی واسه یه جمع میشن دردسر.

حالا امروز شوشو مسئول فنی ساختونو اورد و دوباره چوب پرده ها رو وصل کرد و حال من یه کم بهتر شد. خدا رو شکر. دیشب از بس حرص خوردم پلکم میپرید. 

امروز صبح هم کلاس داشتم. از 10 تا 1. شوشو اومد منو رسوند. گوشیم که از دیشب ترکیده و خاموش بود. یه نیم ساعتی زودتر تعطیل شدیم. در کمال ناباوری دیدم شوشو جلوی در توی ماشین نشسته. با خوشحالی پریدم توی ماشین و کلی بوس بوسیش کردمماچ جلوی ملت. ازش پرسیدم خوب خوابیدی عشقم؟ میگه عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود. بهترین خواب عمرم بود. میشه تو کیفتو یه نگاه بندازی؟ 

نگاه کردم دیدم بله..........جفت کلید های در خونه رو انداختم توی کیفم و با خودم بردم کلاس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بیچاره 2 ساعت و نیم همون جا نشسته بود. چون شلوارک تو خونه ای پاش بود روش نشده بود بیاد دم در کلاسم!  هوا هم گرررررررررررررم. یعنی کارد میزدی خونش در نمی اومدعصبانیعصبانیعصبانی. اخرش مجبور شدم یه ناهار مهمونش کنم بیرون و کلی ضرر مالی دیدم. 

خدا نوشت: فدای شکل ماه تو بشم من اخه انقدر نازی....جوووووووووووووووووووووووووووون

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط خانوم کوچولو نظرات () |

قرار بود امروز ساعت 8:30 صبح با استادم جلسه داشته باشم. خیلی هم تاکید کرده بود اصلا دیر نیا چون کار خیلی واجبیه و وقت کم میاریم. منم کله ی صبح شوشو رو از خواب بیدار کردم که باهام بیاد . هر چی هم گفت خب خودت ماشین رو بردار برو تو گوشم نرفت. از بس خوابم میاومد گفتم میزنم یکیو شل و پل میکنم. 

حالا از وقتی اومدیم استاده اصلا معلوم نیست داره چه غلطی میکنه که کلا پیداش نیست. فقط اومد یه کلمه گفت جلسه باشه برای 12. الان نیم ساعتم گذشته و اگه شما دیدینش منم دیدم. 

در نتیجه بنده الان با چشمایی که از زور خواب و پف قد ...ن خروس شدن نشستم و دارم وبلاگ تایپ میکنم. هرزگاهی هم یه نگاهی به شوشو varulv.gif : 33 par 28 pixels.*میندازم و یه لبخند ملیح میزنم!!!! 

دیروز بابای شوشو زنگ زد و خبر داد که داداش کوچولوی 65 ای شوشو ام داره زن میگیره به سلامتی و میمنت بنده به افتخار داشتن دو عدد جاری گوگولی مگوری نائل گشتم. doh.gif : 38 par 33 pixels.

شب عید قربان هم مراسم بله برونشونه ( بعله؟) و عروس خانوم جدید الورود از قبل اعلام فرمودن مهریه م باید مثل مهریه ی عروس خانوم ارشد , همسر خان داداش نائب السلطنه ( بنده ی حقیر)باشه. خب خدارو شکر انگار کلا همه ی اقوام شوهر از دل و جون به من عشق میورزن و میخوان کپی برابر اصل بنده باشن. خدا رو شکر!!!

در همین راستا ککی به تنبانمان افتاده عجیب و غریب و از فضولی رو به موتیم. تا این جا که عروس خانوم به نظر حضار (پدر شوهر!) با نمک و ریزه میزه رسیدن. ولی به بنده اعلام شد که کلا نگران نباشم چون کلا چیز دیگه ای هستم!نیشخند.یعنی کلا خوب چیزی ام. runaround.gif : 45 par 29 pixels.

 از جناب شوشو خان هم خبر رسیده که عروس خانوم برای راه پیدا کردن به دل پدر شوهر جان ملبس به چادر!!!!!! شدن و کلا عسل تشریف دارن. سبز. یعنی دوستش دارم اساسی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

استاده اومد....من برم

نوشته شده در دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ توسط خانوم کوچولو نظرات () |

نبودم. یعنی بودم ولی حس نوشتن توی انگشت هام جاری نبود. درگیر زندگی بودم. درگیر روزمره ها. انقدر حرف نگفته دارم که نمیدونم ار کجا شروع کنم. قول میدم دیگه محو نشم. قول زنونه.

خب باید برگردم عقب. از عروسی جاری.......

لباسمو که از مالزی خریدم. یه پیراهن کوتاه که خیلی رسمی نبود ولی من عاشقش بودم. مدل لباس های این مغازه ای که من ازش خرید میکنم یه کم ویژه س. یعنی یه جوریه که در هر حالتی هیکلت رو زیبا نشون میده. حتی اگه یه کم اضافه وزن داشته باشی. فقط باید پاهای قشنگی داشته باشی چون اکثر لباس هاش کوتاهه. 

عروسی جمعه بود. 26 تیر. صبح زود ساعت 8 بلند شدم و رفتم ارایشگاه عروس پایتخت توی میرداماد. انقدر روزای قبلش درگیر بودم که نتونستم برم جایی رو که میخواستم رزرو کنم. واسه همین رفتم این ارایشگاه که به خونمون نزدیک هم بود. بهش گفتم برام یه ارایش چشم خیلی لطیف بکنه. با یه سایه ی چشم مشکی خیلی محو گوشه های چشمم که یه کم چشمامو درشت تر نشون بده. 

موهامم که همین مالزی صاف کرده بودم و عین ابریشم شده بودمژه. البته باید بگم که تمام مدت ارایش چشمای بیچاره م خیس بودن و همین جور ازشون اشک میریخت. ارایش چشمم خیلی تیره شد و مدل موهامم که جمع و باز صاف بود خیلی دوست نداشتم. واسه همین با یه قیافه ی داغون و شکست خورده برگشتم خونه که بر خلاف انتظارم مامانم کلی شگفت زده شد و بهم روحیه داد و کلی ازم تعریف کرد. منم که به قول شوشو یه بچه ننه ی محضم نیشخند و فقط نظر مامانم برام مهمه. و این چنین بود که رستگار شدم.

عروسی بد نبود ولی اون جوری هم که انتظار داشتم نبود. اولا عروس مدل موهاش و دسته گلش کلا شبیه به عروسی من بود. تالارش هم که همون جا بود. عروسیشم که مثل من توی تیر بود.  انگار خودم دوباره عروس شدم! جالبیش این بود که انقدر پارسال شلوغ پلوغ کرده بودم که همه ی پرسنل شون منو شناختن و هی میومدن میگفتن ااااااااااااا تو که همون عروس پارسالی.

اما منوی غذای عروسی من خیلی با این یکی فرق داشت. توی عروسی من هم تنوع غذاها خییییییییییییییییییییییییلی بیشتر بود هم غذا خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی زیاد بود.  اما توی عروسی جاریم اصلا از این خبر ها نبود. همه چیز در حداقل ممکن بود. البته خب من بدبخت کلی قبل از عروسیم جنگیده بودم و فقط به شرطی به عروسی جدا رضایت داده بودم ( خب پدرشوهرم اخونده خواهر من. چاره ای نداشتم!!!!) که لااقل توی عروسیم همه چیز در حد عالی باشه . شوشوی بیچاره هم کلی حرص خورده بود. اخرش هم بالاخره یه مشکلات کوچولویی پیش اومد. ولی در کل عروسی من خیلی بهتر بود. اخرش شب هم عروس و داماد رو همراهی کردیم تا خونه شون که اونم توی ساختمون ما خریدن!!!. مبارکشون باشه. ولی جدا این حس ابتکار و نواوریشون منو کشت.

بعد از اون هم یه سفر مجردی رفتم هند پیش دوستم که جای همتون از جمله شوشو جونم خیلی خالی بود. 3 هفته اون جا بودم و کلی از خاطراتم رو زنده کردم.

بعدش هم برگشتم ایران و یه 2 هفته ای از پیش مامانم اینا تکون نخوردم.

خدا رو شکر این دفعه هیچ مشکل خاصی پیش نیومد و همه چیز به خوبی و خوشی گذشت و با دلی خوش و خجسته ترک وطن کردیم. و کلی دل تنگی رو با خودمون به مالزی برگردوندیم.

  امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  اصل مطلب و دلیل محو بودن من در این مدت مدید از این جا شروع شد.

اخرین باری که خاله پری مهمون من شده بود اواخر سفرم به هند بود و از زمانی که به مالزی برگشتم هر چی منتظر این مهمون عزیز تر از جان شدم پیداش نشد که نشد. این شد که با دلی لرزون رفتم تست بارداری گرفتم که اونم منفی شد. رفتم دکتر و  سونوگرافی کردم که گفت رحمت بزرگ شده ولی هنوز بچه ای به دیواره ی رحمت نچسبیده. خلاصه که یه سری قرص داد برای تحریک خاله پری که باید هر 8 ساعت یکی میخوردم. که خوردن قرص همانا و مسمومیت و رو به مرگ رفتن من هم همان. از یه طرف هم تمام فکر و ذکرم شده بود کودکی که اگر وجود خارجی پیدا کنه من باید باهاش چی کار کنم و چه جوری توی غربت و وسط دکترا و بدون پول و دست تنها بزرگش کنم. و اگر این قرص روش اثر بذاره و ناقص بشه من چه جوری میتونم خودمو ببخشم.

خلاصه که بعد از خوردن اخرین قرص رو به مرگ رفتم .حالم به هم خورد , دست و پا و صورتم یه مدت کوتاه  کاملا بی حس و فلج شدن و توی تب شدیدی میسوختم. جوری که شوشو مجبور شد از خونه تا  رسیدن به ماشین بعلم کنه. طفلکی حسابی ترسیده بود و تمام مدت داشت گریه میکرد.

خدا رو شکر که به خیر گذشت و چند روز بعدش هم خاله پری اومد و من به خونریزی خیلی شدیدی افتادم. البته عوارض این جریان و بی حالی و سرگیجه و صد البته افسردگی خیلیییییییییییییییی شدید و بی غذایی و گریه تا مدت ها با من بود و هنوز که هنوزه افسردگی خفیفی همراهیم میکنه.

اما خب توی این مدت اتفاق خوب هم زیاد افتاده. اولیش اینه که شوشو عضو تیم فوتبال ایرانی های دانشگاه شده و تا حالا 2 بار قهرمان شدن. خوشحالی شوشو همیشه خوشحالم میکنه. با این که گاهی مجبور میشم به خاطر تمرین های شوشو تنها بمونم اما  این کارو از دل و جون انجام میدم. این اتفاق باعث شده که رفت و امدمون با هم تیمی هاش که ادمهای خوبی هم هستن زیاد باشه و منم کلی دوست خوب پیدا کنم و وضعیت روحیم بهتر بشه.

اووووووووووووووووه چه قدر نوشتم. خب فعلا همینو داشته باشید تا  بقیه ش رو هم بنویسم.

پ.ن: مدیونید اگه فکر کنید من همه ی اینا رو یواشکی  وسط یه جلسه ی مهم تایپ کردم یکی از سخنران هاش خود بیچاره م بودم!!!!!!!!!!! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ توسط خانوم کوچولو نظرات () |

2 هفته ای میشه اومدم هند. پیش یه دوست قدیمی. دلم برای همه چیز تنگ شده بود. شاید بازم چند روزی موندم. هوراااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط خانوم کوچولو نظرات () |

Design By : Mihantheme