یعنی الان هیچ کس نمیتونه کیفور تر از من باشه. هر طرف خونه رو که نگاه میکنم تمیزه. همه جا برق میزنه. میترسم از خوشی پس بیافتم. بوی قرمه سبزه و پلو و سالاد شیرازی هم پیجیده توی خونه و حسابی منو یاد ایران و خانواده م میندازه. البته خب از اون جایی که همه چیز نمیتونه عالی و پرفکت باشه یه ایراداهیی هم توی قضیه هست و اونم اینه که الان ساعت نزدیکه 2 صبحه! و بنده دارم تنهایی با خودم حال میکنم چون شوشویی از بعد از ظهر رفته فرودگاه که مامان ایناشو بیاره و هنوز روئیت نشده. اصلا هم تعجب نکنید چون خونه ی ما 4 ساعت با فرودگاه فاصله داره و هر کی هوس میکنه بیاد ما رو ببینه عملا اجدادش میان جلوی چشمش! خب بذارین از 4 شنبه سوری بگم. خداییش خیلی خوش گذشت و تا ساعت 1 صبح با همراهی دی جی رقصیدیم و کلی اتیش بازی کردیم و هیچ کسی هم نبود که بگه خرت به چند من! این جاست که ادم خدا رو شکر میکنه که ایران نیست:))) ابن دو روز اخر هفته هم حسابی افتادیم به جون خونه و همه جا رو با شوشو برق انداحتیم. منم کلی خود شیرین بازی دراوردم و چند جور سالاد و ژله درست کردم واسه شام امشب که خودمو واسه مامان شوشو لوس کنم. الانم کلی تیپ زدم و منتظرم شوشو بهم خبر بده که نزدیکن تا پاشم نصفه شبی ارایش کنم :))) مامان بابای خودمم که رفتن شمال. مامانم یکی دو ساعت پیش زنگ زد و کلی منو هوایی کرد. یعنی قشنگ اشک توی چشمام جمع شده بود . یاد پارسال عید افتادم که این جا پیش من بودن. دلم لک زده برای دیدنشون. خب دیگه من پاشم برم کم کم حاضر شم. سال خوبی رو براتون ارزو میکنم. بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس خب مدت زیادی نبودم. یعنی عملا بودم ولی حس نوشتن نداشتم. می دونین یه جورایی این وبلاگ با شکل و شمایل کنونیش دلمو زده. البته خب مقصرش خودمم. سالی یه بار میام مینویسم! راستش دلم میخواد یه شکل تازه به این وبلاگ بدم. یه اسم جدید. یه حال و هوای جدید. باید بشینم فکر کنم ببینم چه اسمی انتخاب کنم که به وبلاگم بخوره و یه کم بیشتر جذبم کنه برای نوشتن. البته این که شوشو از این وبلاگ خبر داره هم توی بی میلی من بی تاثیر نیست. بیچاره کاری هم نداره ولی همین که میدونم گاهی شاید بیاد و بخونه مجبورم میکنه خودسانسوری کنم و حرفای توی دلمو نگم. بگذریم. توی این مدت کلی اتفاق افتاده که خب خجسته ترینش تولد یک خانوم کوچولوی نازنین بود:))))))))))) امسال کلا حال خوبی داشتم. توی تمام مناسبت ها. برای تولدم هم شوشو کلی اصرار کرد که بریم کادو بخریم به سلیقه ی خودم. اما خب چون میدونستم برای عید باید کلی خرید کنم محالفت کردم. اون روز رو کلی با هم گشتیم و بعدش هم یه کیک کوچولو خریدیم و اومدیم خونه باهم جشن گرفتیم. بعد از تولدم هم دوتا از دوستای گلم که توی هند باهاشون اشنا شده بودیم اومدن پیشمون و کلی خوش گذروندیم. یه 4 روزی کوالالامپور بودیم بدش هم اومدیم شهر ما. البته خب از نظر مالی هم یه کم بهمون فشار اومد که به هر حال گذشت. بعدش هم شوشو برای یه مسابقه ی فوتبال رفت کوالالامپور و من یه دو روزی تنها بودم. توی اون مدت هم رفتم براش یه شاخه گل و یه کارت تبریک ولنتاین خریدم و قایم کردم شوشو ام قبل از ولنتاین برام یه کیف خوشگل قرمز کادو خرید. صبح روز ولنتاین گل و کارتشو گذاشتم کنار تخت و کلی سورپرایز شد. شوشو هم گفت باید بره دانشگاه . وقتی برگشت دیدم رفته برام یه عروسک ملوس و یه کارت خریده. توی این یه ماه اخیرم کلا درگیریم. اول این که شوشو این ترم باید دفاع کنه و کلی سرش شلوغه. دوم این که قوم الظالمین دو سه شبی هم هست که افتادیم به جون خونه و بشور و بسابمون به راهه. دیشب با شوشو یخچال ها رو ریختیم بیرون و تمیز کردیم. کار اشپزخونه تقریبا تمومه. سرویس بهداشتی و اتاق های خودمون هم تمومه. فقط مونده اتاق خوابمون و حال و پذیرایی و تراس و پنجره ها!!!! که خب کار زیادی نداره. چون تمیز کردنشون کار هر هفته ی منه. در ضمن قصد ندارم خونه ی مردم رو زیادی بسابم. فقط در حد یه خونه ی دانشجویی و حفط ابرو پیش مامی شوشو. خدا کنه او ن مدتی که خانواده ی شوشو مهمونمونن همه چیز به خوبی و خوشی بگذره و مشکلی ایجاد نشه. راستش تفاوت رفتاری و علائق مون اون قدری هست که نگرانم کنه. پ.ن: 1.گرچه خیلی دیره ولی خواستم بگم از موفقیت جدایی نادر از سیمین بی نهایت خوشحال شدم. فقط کسی که غربت نشین باشه درک میکنه که داشتن پاسپورت ایرانی چه قدر سخت و عذاب اوره. همین که بعد از اسکار بیشتر دوستای خارجیم بهم تبریک گفتن خودش یه دنیا بود 2. چهارشنبه سوری خوش و بی خطری داشته باشید. ما که داریم میریم جشن. شما هم خوش باشید. بوس برای دوستای گلم از صبح تا حالا حالم خوبه. همین جوری بیخودی میخندم. خوش خوشم. هیچ چیزی هم نتونسته این حال خوب رو ازم بگیره. اخه مگه چند بار از این اتفاق ها میافته؟ ...بین این همه خبر بد......جداییت لبخند رو به لبامون نشوند اصغر خان فرهادی.... مرسی از این جدایی شیرین تر از عسلت.......... روزها خیلی زود دارن میگذرن. نمیدونم این خاصیت این کشوره یا همه جا همین طوریه. قبلا که ایران بودم این احساس رو نداشتم ولی این جا روزاها و لحظه هامون عین برق و باد داره میگذره و من هرکاری میکنم بازم وقت کم میارم. 3 دسامبر برادرم اومد اینجا و باهم رفتیم سنگاپور. مامانم اسپانسر شده بود و هتل مون از قبل رزرو شده بود قبل از رفتن هم از طرف مامان کلی تامین مالیم کرد و یه کادوی منو شوشو دی ماه سال 87 عقد کردیم که اون سال افتاد روز کریسمس. اما بعد از اون سال هی میافته 26 Dec.خلاصه که سالگرد قشنگترین اتفاق زندگیمون همیشه وسط جشن و سرور مردمه و همه جا رنگ و بوی شادی به خودش میگیره و این قضیه سالگردمون رو شیرین تر میکنه. من اصولا به هر چی گرده اعتقاد دارم. حالا میخواد روزگرد, هفته گرد ,ماهگرد یا سالگرد باشه. برای همه ش هم کادو میخوام منم بردمش براش یه صندل خریدم و قرار شد بعدا هر وقت یه کت اسپرت خوشگل به چشممون خورد براش بخرم . اخه شوشوی من کت خوره داره. برای تولدش از هند براش یه کت اسپرت خریده بودم قبلا هم هر جا رفته بود و به چشمش خوره بود مدل های مختلفش رو خریده بود ولی بازم کت میخواد. جالبیشم اینه که هیچ وقت هم استفاده شون نمیکنه و فقط به کلکسیون اش اضافه میکنه! عشقه دیگه...... الان که من توی افیس نشستم و به جای کار کردن دارم وبلاگ اپ میکنم و هرزگاهی هم به فیس بوکم یه سری میزنم شوشویی به شدت داره کار میکنه و سرش حسابی شلوغه و هی گاه به گاه یه نگاهکی ام به من میندازه که از زیر کار در نرم. منم لب تاپم رو یه جوری گذاشتم که توی دید نباشه و الانم به شدت مشغول کارم البته به طور مثال!!!! بین خودمون بمونه ولی همیشه که نمیشه درس خوند! ادمیزاد به تفریح هم احتیاج داره! والله به خدا پ.ن: شنیدین دلار چه قدر گرون شده تو ایران؟ خدا باعث و بانی شو لعنت کنه..... اوه چه قدر خبر نگفته دارم. یعنی وقت سر خاروندن ندارم این روزا. درس و دانشگاه و شوشو و تفریح و .........اول ماجرا که باید بگم خیلی خوش به حالتونه که دونه های سفید برف رو دیدین و کیفشو بردین. اونم وسط پاییز. اگه مثل من بیچاره وسط استوا زندگی میکردین میفهمیدین که چه حال غریبی داره که تو گرما له له بزنی در حالی که بقیه زیر برف دارن حالشو می برن...... خب برم سر خبر ها... شب عید قربان بله برون جاری کوچیکه بود و منم تلفنی در جریان امور بودم. به بابای شوشو هم سپرده بودم که از اونجا به ما زنگ بزنه که من به جاری خانوم و برادر شوهر تبریک بگم( شما بخونید فضولی کنم شبش هم بابای شوشو زنگ زد و من و شوشو با نوعروس و اقا داماد حرفیدیم. کلا عروس ساکتیه. هنوز زبونش باز نشده. البته بی شک به زودی راه می افته. فرداشم مامان زنگید و مامان بزرگم طی یک مکالمه ی 2 ساعت و 13 دقیقه ای جز به جز ماجرا رو برای من تعریف کرد. از لباس ها ی تک تک افراد و مدل کفش ها و مش جدید موهای اون یکی جاری و طرز نگاه های مامان و بابای شوشو و رفتار تازه داماد و ............ یعنی من الان اگه چشممو ببندم میتونم کامل مجلسشونو ببینم. کلا شرمنده .نوشته ی بالا مال چند روز پیش بود که دیگه وقت نشد ادامه ش بدم. و حالا ادامه ی خبر ها: شب عید غدیر مامان اینا عروسی دعوت بودن و من کلی این جا حرص خوردم. اصلا چه معنی داره که وقتی من نیستم این فک و فامیا مون زرت و زرت عروسی میگیرن روز عید هم عقد کنون برادرشوشو بود که طبق روال عروس های قبلی توی قم انجام شد پیش کسی که بابای شوشو قبولش داشته باشه. فقط نمی دونم چرا جایی که منو بردن یه جای تاریک درب و داغون بود ولی مال این یکی یه دفتر خونه ی درست حسابی با سفره ی عقد و کلی گل و ............حالا مبارکشون باشه. به ما چه! یادتونه گفتم عروس ساکت و ارومه؟ خب میگن فلفل نبین چه ریزه! برادر شوشو از همون روزی که نامزد کرده تا حالا دیگه با من حرف نزده! یعنی زنگ میزنه بعد تا شوشو میگه خب گوشی رو میدم به خانومم بهتون تبریک بگه اونم سریع گوشی رو میده به زنش!!! تا حالا 2 بار این کارو کرده حتی شب نامزدیشم با م حرف نزد. منم کلی بهم برخورد ولی شوشو میگه دارم سخت میگیرم و اشتباه میکنم! چه قدر این مردا ساده ن به خدا!!!! فکر کنم جاری خانوم توهم داره که یه وقت ممکنه شوهرشو از چنگش در بیارم. خب بذار به توهماتش ادامه بده. هنوز نیومده شمشیرو از رو بسته. دیگه اصلا نمیخوام به این چیزا اهمیت بدم. خدا رو شکر که من اصلا ایران نیستم و اعصابم ارومه ارومه این جا. رابطه م با شوشو هم عاااااااااااااااااااااااااااالیه خدا رو شکر. کلی از صبح تا شب قربون صدقه ی هم میریم و از زندگیمون لذت میبریم. بابای شوشو چند روز پیش زنگ زد و گفت که برای 28 اسفند بلیط گرفتن که بیان پیش ما. راستش برخلاف تصور قبلیم کلی هم خوشحال شدم. از این که عید تنها باشیم متنفرم. تنها سختیش اینه که مجبورم به خاطر بابای شوشو روسری بذارم و لباس پوشیده بپوشم تو این گرما. حالا باید برم چند دست بلیز استین بلند و چند تا دامن بلند بگیرم. البته اشکالی هم نداره. عوضش تنها نیستیم و شوشو هم خیلی خوشحاله. فقط باید برای کنسرت های عید یه کاری بکنیم. پارسال که مامان بزرگم هم با خودم بردم ولی امسال باید یه روشی برای پیچوندن مامان بابای شوشو پیدا کنیم. خواهر شوشو رو میتونیم ببریم. اما خب من جلوی اونم باید روسری سر کنم. تا حالا کسی کنسرت با روسری رفته؟ از گوشت قربونی ها هم بگم که یه وعده ش شد کله پاچه یه وعده ش هم شد ابگوشت که جای همتون خیلی خالی بود. یه وعده ش هم قراره کباب کوبیده بشه که قراره خونه ی ما باشه و من از الان عزا گرفتم که با بچه ی اون دوستمون که قبلا شرحشو دادم چی کار کنم و چه خاکی سر وسایل خونه م بریزم. 4 روز پیش یه سفر ضروری به ملاکا برامون پیش اومد.2 تا از پسر عموهامو یه پسر عمم اومده بودن ملاکا. مامانمم برامون یه کم چیز میز فرستاده بود و باید میرفتیم بگیریم. خیلی جای بیخودیه. اگه گذرتون به مالزی افتاد اصلا وقتتونو همچین جایی تلف نکنید. همون kl ار همه جاش بهتره. 3 دسامبر هم داداش جونیم داره میاد پیشمون. باید برای یه کنفرانس بره سنگاپور. احتمالا منو شوشو هم باهاش میریم. پول هتل هم مامانی قراره زحمتشو بکشه. اخه 4 روز باید اون جا باشیم. حالا شاید گفتم همینو جای کادوی تولدم حساب کنه. البته اگه قبول کنه. همتونو دوست دارم. چه اونایی که کامنت میذارین و چه اونایی که مثل خودم تنبلین و از خودتون اثری به جا نمیذارین. دیشب مهمون داشتم . 4 تا از دوستامو دعوت کرده بودم. قرار بود وقتی شوشوهامون میرن فوتبال دور هم جمع بشیم. توی دقیقه ی نود خانم یکی دیگه از بازیکن ها هم اومد کنار زمین و چون من رفته بودم دنبال دوستام که بیارمشون خونه مجبور شدم به اون هم بگم. طفلکی دختر خیلی خوبیه ولی یه ایراد گنده داره اونم اینه که یه دختر 1 سال و نیمه داره. منم که از بچه ها فراری!!!!! خلاصه که وقتی اخر شب شوشو برگشت با یه خونه ی منفجر شده و یک صاحب خونه ی داغون کلا از نظر من بچه یعنی مصیبت. دوسشون دارما ولی فقط از دور. حتی گاهی وقتا توی فروشگاه ها کلی توی قسمت لباس بچه ها میچرخم و قربون صدقه شون میرم و دلم نی نی میخواد ولی وقتی بحث ش میشه در میرم. احساس میکنم بچه که بیاد پیر میشم. بچه که داشته باشی حداقل تا یه چند سالی هیچ جا جات نیست. نه تو سینما ( عشق زندگی من) نه تو پارتی نه تو دیسکو نه بین دوستات. مثل این دختر طفلکی که هیچ جوری دلم نمیخواست دعوتش کنم و اخرشم بچه ش زندگیمو داغون کرد. اصلا یکی از معیار های منو شوشو واسه دوستی همین بچه نداشتن طرفه. انگار بچه که داشته باشن دیگه شبیه ما نیستن. یه جورایی واسه یه جمع میشن دردسر. حالا امروز شوشو مسئول فنی ساختونو اورد و دوباره چوب پرده ها رو وصل کرد و حال من یه کم بهتر شد. خدا رو شکر. دیشب از بس حرص خوردم پلکم میپرید. امروز صبح هم کلاس داشتم. از 10 تا 1. شوشو اومد منو رسوند. گوشیم که از دیشب ترکیده و خاموش بود. یه نیم ساعتی زودتر تعطیل شدیم. در کمال ناباوری دیدم شوشو جلوی در توی ماشین نشسته. با خوشحالی پریدم توی ماشین و کلی بوس بوسیش کردم نگاه کردم دیدم بله..........جفت کلید های در خونه رو انداختم توی کیفم و با خودم بردم کلاس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بیچاره 2 ساعت و نیم همون جا نشسته بود. چون شلوارک تو خونه ای پاش بود روش نشده بود بیاد دم در کلاسم! هوا هم گرررررررررررررم. یعنی کارد میزدی خونش در نمی اومد خدا نوشت: فدای شکل ماه تو بشم من اخه انقدر نازی....جوووووووووووووووووووووووووووون قرار بود امروز ساعت 8:30 صبح با استادم جلسه داشته باشم. خیلی هم تاکید کرده بود اصلا دیر نیا چون کار خیلی واجبیه و وقت کم میاریم. منم کله ی صبح شوشو رو از خواب بیدار کردم که باهام بیاد . هر چی هم گفت خب خودت ماشین رو بردار برو تو گوشم نرفت. از بس خوابم میاومد گفتم میزنم یکیو شل و پل میکنم. حالا از وقتی اومدیم استاده اصلا معلوم نیست داره چه غلطی میکنه که کلا پیداش نیست. فقط اومد یه کلمه گفت جلسه باشه برای 12. الان نیم ساعتم گذشته و اگه شما دیدینش منم دیدم. در نتیجه بنده الان با چشمایی که از زور خواب و پف قد ...ن خروس شدن نشستم و دارم وبلاگ تایپ میکنم. هرزگاهی هم یه نگاهی به شوشو دیروز بابای شوشو زنگ زد و خبر داد که داداش کوچولوی 65 ای شوشو ام داره زن میگیره به سلامتی و میمنت بنده به افتخار داشتن دو عدد جاری گوگولی مگوری نائل گشتم. شب عید قربان هم مراسم بله برونشونه ( بعله؟) و عروس خانوم جدید الورود از قبل اعلام فرمودن مهریه م باید مثل مهریه ی عروس خانوم ارشد , همسر خان داداش نائب السلطنه ( بنده ی حقیر)باشه. خب خدارو شکر انگار کلا همه ی اقوام شوهر از دل و جون به من عشق میورزن و میخوان کپی برابر اصل بنده باشن. خدا رو شکر!!! در همین راستا ککی به تنبانمان افتاده عجیب و غریب و از فضولی رو به موتیم. تا این جا که عروس خانوم به نظر حضار (پدر شوهر!) با نمک و ریزه میزه رسیدن. ولی به بنده اعلام شد که کلا نگران نباشم چون کلا چیز دیگه ای هستم! از جناب شوشو خان هم خبر رسیده که عروس خانوم برای راه پیدا کردن به دل پدر شوهر جان ملبس به چادر!!!!!! شدن و کلا عسل تشریف دارن. استاده اومد....من برم
. چون برای سالگرد عروسیمون براش یه تی شرت از مارکی که عاشقشه خریده بودم نتونستم برای ولنتاین زیاد خرج کنم.
قراره عید بیان این جا و من هیچی نداشتم جلوشون بپوشم!!!! این بود که با شوشو راه افتادیم پاساژ به پاساژ دنبال لباس پوشیده! از اون جایی هم که وقتی دنبال یه چیز خاص باشی تخمش رو ملخ میخوره جد و اباد مبارکمون اومدن جلوی چشممون تا تونستیم چند تا چیز مسخره پیدا کنیم و به خاطر 3 هفته کلی پیاده شدیم! باید به دوست و اشنا بسپرم که وقتی منو تو خیابون دیدن یه دفعه به طور ضایعی تعجب نکنن وگرنه یه وقت فامیل شووره به ماهیت حجاب بنده شک میکنن و بعدش خر بیار و باقالی بار کن. صد البته که همه ش فدای سر شوشو ولی خب وقتی ادم مجبوره برای کسی نقش بازی کنه زندگیش خیلی خسته کننده میشه. 
. منو شوشو هم خوشحال و خندان رفتیم و تا تونستیم گشتیم. جای همتون خالی. اگه یه روز گذرتون به سنگاپور افتاد حتما night safari و universal studio رو ببینین. خیلی دیدنیه. بعد از اون هم که برگشتیم انقدر گرفتار بودم که خیلی نتونستم بگردونمش. گرچه چون عید هم اینجا بودن همه جا رو دیده بود ولی خب من شرمنده ش شدم. خدا رو شکر برای اولین بار یه فیلم خوب به تورش خورد و تونست mission impossible رو ببینه.
دل انگیز هم برای تولدم بهم داد. خدایی این جا هیچ کادویی بیشتر از پول نقد حال ادمو جا نمیاره. حیف که ادم پول جمع کنی نیستم. کلی با خودم نقشه ریختم که پول هایی که اضافه بر خرج دانشگاهم میگیرم رو جمع کنم و بعدا باهاش یه کار اساسی بکنم. مثلا ماشینم رو عوض کنم یا یه تغییر کلی توی خونه ی ایرانمون بدیم که البته بعید میدونم انجام شه چون اصولا این کاره نیستم و هر چی دستم بیاد سه سوته نابود میکنم. به خاطر همین به شوشو سپردم یه کمی منو کنترل کنه که البته اونم بعید میدونم که موفق شه!!!!
. حیف که فعلا دانشجوییم و مجبورم با شرایط روزگار و وضع دل انگیز جیب هامون کنار بیام
. اما خب شوشو جونی یادش بود که علاوه بر کادوی سالگرد ازدواج کادوی سالگرد عقد هم جنبه ی مهمی از زندگی رو تشکیل میده و برای سومین بار منو به طور حیرت اوری سورپرایز کرد و عینک ارمانی نانازی که مدت ها بود چشمم دنبالش بود و هرگز فکر نمیکردم شوشو چونی زیر بار خریدش بره بهم کادو داد. منو شرمنده کرد. خب چون منو شوشو همیشه پیش همیم نتونسته بودم یواشکی براش چیزی بخرم و فکر میکردم اونم مثل من منتظره با هم بریم بیرون تا یه کادوی کوچولو مثل یه کتاب یا یه کارت برای هم بخریم. اما خب اون با داداشم دست به یکی کرده بود و عینک رو یواشکی برام خریده بود. یعنی انقدر ذوق کردم و جیغ زدم و ماچش کردم که عین انار ابلمبو شد. ولی خیلی مزه داد.
ببینم چی به چیه). همون شب دوستامون زنگ زدن که واسه کباب کردن جیگر و قلوه ی گوشت قربونی هایی که صبح بهمون دادن میخوان بیان مجتمع ما. جاتون خالی. 10 نفری میشدیم. منم که مرده ی دل و قلوه. خلاصه رفتیم زدیم به بدن. گوشت ها رو هم چرخ کردیم واسه ی کباب کوبیده و یه کم هم نگه داشتیم واسه ابگوشت. اما پدرمون دراومد. یعنی اگه سال دیگه کسی باز برامون گوشت بیاره محاله بگیرم. از کت و کول افتادیم. 
.
که از شب تا صبح خونه ی یکی از دوستامون بودیم و من با دیدین صحنه ی پختن کله ها تا خود صبح حالم بد بود و حتی نون خالی هم از گلوم پایین نرفت.
رو به رو شد. یعنی پرده ی خونه مون با کل چوب پرده هاش کنده شده بود .موبایل من به دو قسمت مساوی تقسیم شده بود تلفن خونه مرده بود و مودم اینترنت ترکیده بود. بدتر از همه این بود که تا اخر شب مجبور بودم لبخند بزنم و هی بغلش کنم و نازش کنم 
بلکه یه کم اروم بگیره و منو از هستی ساقط نکنه. در حالی که دلم میخواست خرخره شو بگیرم و خفه ش کنم که هم خودم راحت شم هم مامان بیچاره ش که مجبور بود همه ش دنبالش بدوه.
جلوی ملت. ازش پرسیدم خوب خوابیدی عشقم؟ میگه عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود. بهترین خواب عمرم بود. میشه تو کیفتو یه نگاه بندازی؟ 

. اخرش مجبور شدم یه ناهار مهمونش کنم بیرون و کلی ضرر مالی دیدم.
*میندازم و یه لبخند ملیح میزنم
!!!! 
.یعنی کلا خوب چیزی ام. 
. یعنی دوستش دارم اساسی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
| Design By : Mihantheme |

